ذکر مصائب حضرت زینب سلاماللهعلیها در خروج از کربلا
زخمی شکفته، حنجرهای شعلهور شدهست داغ قـدیمی من از آن تـازهتـر شدهست زخمی که غنچه بسته و جانی از آن شکفت وقتی دهان گشود جهانی از آن شکفت این شعله در وجود من از گریه روشن است این سـوخـتن نـشـانـهٔ آرامـش من است این داغ در اجـاق دلـم بـیشــرر مـبـاد این زخم کهنه کمتر از این تازهتر مباد آن سوی سوز و ساز، قراری نهفته است در شعلهزار درد بهاری شکـفـته است دردی که خـون دل شده درمـانمان کند نـوع دگـر بـسـازد و انــسـانـمـان کـنـد این سوز خوب از همهٔ سوزها جداست سوز طف و گداز شررخیز کربلاست با سـوز کـربــلایـی این داغ سـاخـتـیـم صـدبـار سـوخـتـیـم و دمـادم گـداخـتیم معراج را سبب نه، که عین مسبب است کاملترین حقـیقت آن سوز زینب است زینب مـگـو تـمـامـت صبـر خـدا بگـو خـورشـیـد عـصر واقـعـهٔ کـربـلا بگو امـشـب سـواد فـاجـعـهای گـشته برملا از عـمـق دشـتهـای مِـه آلـود کـربــلا مرثیهخوان روح من! امشب بیا بخوان امـشـب روایت دگر از کـربـلا بخـوان تاریخ روز واقعه را خون گریستهست بیش از هزار سال در اندوه زیستهست در پنجههای بغـض گلوگیر، مرده بود شاعر اگر که سوز دلش را نمیسرود تا بر غـروب شام غـریـبان اشاره کرد پیـراهن صبوری خود صبر پـاره کرد آرام خـفـته بود سر از خاک برنداشت انگار از مصیبت خـواهر خبر نداشت میرفـت از آشـیـانـهٔ آتـش گـرفـتـهاش با دستهای کـبـوتـر تـنها که پَـر نداشت شب، ترسناک بود و سراسیمه میدوید طفـلی که غـیر عـمّه امـید دگر نداشت طوفان فـرو نشـست ولیکن میان خاک یک کهکشان سوخته دیدم که سر نداشت یک کـربلا مصیبت و صد قـتلگـاه غم در قلبهای سختتر از سنگ اثر نداشت دیشب اگر چه ره به سوی قـتلگـاه برد از مـوجخـیـز غـم به بـرادر پـنـاه بـرد امروز هم به سوی چمن ره گزیده است گلهای باغ سوخته را شب ندیده است هـنـگـامـهٔ ورود به مـقـتـل فـرا رسـیـد نـوبـاوگـان فـاطـمـه را سـر بـریده دید هر یک تنی به رنگ شقایق به برگرفت از عمق روح صیحه زد، آفاق درگرفت پرسید بانویی که قد از غم خمیده است یاران! عزیز گمشدهام را که دیده است؟ خم شد کنار یک تن بیسر، دلش شکست قرآن ورق ورق شده دید و سپس نشست بر زخـم بیشـمـار بـرادر نـظاره کرد هی پـلک بـسـت باز نگـاه دوباره کرد باور نـمیکـنم که حـسیـنـم چـنـین شده سر در بـدن ندارد و نـقـش زمـین شده یک چند لحظهای نظر از دوست برگرفت انـدوه شعـلهور شد و سوز دگر گرفت «پس با زبـان پـر گـلـه آن زادهٔ بـتـول رو کـرد بر مـدیـنـه که یا اَیهـاالرسول این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست وین صید دست و پا زده در خون حسین توست» هر لحظه سوزهای فراوان به سینه داشت سوز مکاشـفات حسین و سکینه داشت شیرازههای صبر و امیدش گسسته دید خورشید را دمی که به زنجیر بسته دید بیـمار روز واقـعه جان بر لبـش رسید نزدیک بود جـان بدهـد زیـنـبـش رسید یک آن اگر توجـهـش از یـاد رفته بود از دست عمه حضرت سجاد رفته بود صد شعله در وجود من از گریه روشن است این سـوخـتن نـشـانـهٔ آرامـش من است این داغ در اجـاق دلـم بـیشــرر مـبـاد این زخم کهنه کمتر از این شعلهور مباد |